گوگل ياهو بلاگر پرشين بلاگ

بی بی کلثوم

       

خانه
پست الکترونيک

Orkut صفحه من تو


لوگو


آرشيو

 


دوستان

 

Danshjoo List  


Love is...

1 2 3 4 5 6 7 8 9

 10 11 12 13 14

  15 16

 


 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

Monday, November 22, 2004

آخرین آپدیت

با سلام به همه دوستان عزیز.
اگه می بینین که فاصله این 2 تا آپدیت من اینقدر زیاد شده به خاطر اینه که نمیخواستم قبل از صحبت کردن با اون کسی که دوستش داشتم چیزی بنویسم.
میخواستم ببینم چه جوابی میده و بعدش یک دفعه بیام آپدیت کنم.
خب متاسفانه بعد از اینکه نصفه نیمه صحبت هایم رو کردم و نظرش رو خواستم ، از ناحیه قلب دچار صدمات شدم.

نمیدونم چی بگم. من همیشه دوستش داشتم و دوستش خواهم داشت و فکر نمیکنم خاطره اش از یادم بره.
نمی دونم در آینده با چه کسی و کجا میخواد زندگی کنه.فقط براش آرزوی خوشبختی و سربلندی میکنم.
قضیه ما هم دیگه اینجوری شد.
امیدوارم بقیه بتونن به کسی که دوستش دارن برسن.

تو این مدت که با شما وبلاگ نویسان عزیز آشنا شدم چیزهای زیادی یاد گرفتم و دوره خوبی رو داشتم.
از تک تک شما که به وبلاگ من سر میزدین و به من لطف داشتین ممنونم.

از وبلاگ نویسهایی که از نزدیک افتخار آشنایی باهاشون رو داشتم
هیتکا ، دفتر خط خطی ، ژوکر ، دختر خوابگاهی، طرحی از یک زندگی، دنیای گمشده
همچنین بقیه وبلاگ نویسان عزیزی که با نظراتشون منو شرمنده خودشون میکردن واقعاً ممنونم.

دیگه از همتون خداحافظی میکنم. شاید اگه زمانی برای ادامه تحصیل به یک کشور دیگه رفتم و غم تنهایی بهم فشار آورد یک وبلاگ دیگه بسازم.
امیدوارم همتون موفق باشین.








 

  Wednesday, October 27, 2004

سلام .
شرمنده اگه اين چند روز بهتون سر نزدم.
به خاطر ماه رمضان وضع خواب و بيداري من تغيير کرده و به هيچ کاري نمي رسم.
کلاس ها رو هم يکي در ميان خواب مي مونم و اگه سر کلاس هم حاضر بشم فقط چرت ميزنم.

***

آقا اگه من بچه عقده اي بار اومدم نگين چرا.
به آدم توجه نميکنن ديگه.
قضيه اينه من يکبار طبق معمول به سرم زد يک کار جالب انجام بدم.
::ارتباط با موجودات فضايي
براي همين به فکر درست کردن يک بي سيم افتادم. يک بي سيم قوي که امواجش بره تا آسمونا.
اولهّا که چيزي حاليم نبود ، کيت فرستنده گيرنده مي خريدم و سر هم ميکردم (نه اينکه حالا خيلي حاليمه)
ولي بعد از تجربيات فراوان فهميدم برد موثرشون 2 متر هم نميشه.
بعدش رفتم نقشه يک فرستنده توپ رو برداشتم و قطعاتش رو خريدم و بُرد مدار چاپیش رو درست کردم و راهش انداختم.
بردش خوب بود.امیدوار شدم.
رفتم بالا پشت بام و یک آنتن به طرف آسمون زدم و شروع کردم به صحبت کردن.
الوو الوو ، موجودات فضایي؟ صدایم مياد؟ يک سفينه بفرست پايين ديگه ، ما رو علاف کردي.

ولي خب، اينکار رو خيلي زود گذاشتم کنار.
چون يکي از همسايه هامون اومد به مادرم گفت:نميدونم چرا چند روزه وقتي راديو گوش ميديم يک دفعه صداي گوينده قطع ميشه و يک آدم ديوونه مياد با موجودات فضايي صحبت ميکنه.

دیوونه؟اصلاً من رو فقط آیندگان درک خواهند کرد.
خلاصه از خير سفينه موجودات فضایي گذشتم.
گفتم بيام اوّل با زمينيهایی که در فاصله دوري هستن ارتباط برقرار کنم.

براي اينکار تصميم گرفتم يک کار جالب انجام بدم.
يک نايلون زباله برداشتم و با گاز شهري پر کردم. بعدش يک کاغذ چسبوندم روش به اين مضمون.
"سلام من کيوان هستم و اين بالن رو از تهران براتون فرستادم.
وقتي اين بالن به دستتون رسيد حتماً بهم زنگ بزنيد. اينم شماره تماس من"
بالن رو فرستادم هوا.
رفت بالا،بالا،بالا تا يک نقطه شد.
از اون به بعد هر وقت تلفن زنگ ميزد انگار بهم برق وصل ميکردن.
ميپريدم گوشي رو بر ميداشتم ولي ... .
1 ماه همينجوري گذشت تا اينکه کاملاً نااميد شدم.
1 بار ديگه نايلون زباله رو فرستادم هوا.
"تو رو خدا اگه اين بالن به دستتون رسيد زنگ بزنيد. اينم 2 تا شماره تلفن. زنگ بزنيداا، منتظرم"
ولي خبري نشد که نشد.

گفتم شايد خارج از کشور ميره و زبان ما رو بلد نيستن يا اگه بلد باشن به خاطر پول تلفن زنگ نميزنن.
يک بالن (همون نايلون زباله) دیگه فرستادم هوا به 2 زبان زنده
و همراه با 2 شماره تلفن و ادرس خونه و ادرس ایميل.
گفتم ديگه هر کي باشه يک ایميل که ميزنه.
ولي خبري نشد.
شايد بالن بعدي يک بادکنک قشنگ و رنگ وارنگ باشه که رویش به 4 زبان زنده دنيا نوشته شده باشه.

شايد با توجه به توسعه ارتباطات اين کار مسخره باشه ولي تا زماني که جواب اين بالنها نياد من ادامه ميدم.
اميدوارم تا اون موقع عقده اي نشم.

*****

خبر خبر ، دسته تبر.
وبلاگ طنز نويس بالاخره درست شد . لطفاً يک سر به اين وبلاگ بزنيد و اگه دوست داشتين عضو بشين.
اگه خواستين همينجا براي عضويت کامنت بذارين.
با تشکر

****
بعد از ماه رمضان بهش پيشنهاد ميدم، اگه قبول نکرد ممکنه وبلاگم رو ببندم.
يا شايدم فقط عکسهای love is رو بردارم و ديگه از عشق هيچي نگم.








 

  Tuesday, October 19, 2004

سلام به همه.
قبل از نوشتن اين پست بگم از کامنتهاتون خيلي ممنونم.
تا چند وقت ديگه ميرم باهاش صحبت ميکنم. هر چه باداباد.
_______

آقا من نميدونم خونه ما شبيهه املاک معاملات ملکیه يا قيافه من شبيهه بنگاه دارهاست.

چند شب پيش طبق معمول خيلي دير خوابيدم. به هر حال تا يک بازي شبکه انجام بدي
و يک دور تو اينترنت بزني ساعت ميشه 4:30 صبح.
اون شب هم بعد از چرخ زدن و وبگردي و ولگردي گرفتم خوابيدم.
اينقدر خسته بودم که به محض شيرجه زدن تو رختخواب خوابم برد.
شب قبلش هم 3 ساعت بيشتر نتونسته بودم بخوابم.
(حالا 3 ساعت بيشتر بودها، فقط خواستم بگم چقدر خوابم ميومد )

داشتم تو خواب از زندگي لذت ميبردم و تو مرحله خواب سنگين سير ميکردم که احساس کردم يک صداهایي مياد.
گوش کردم ديدم يک نفر داره همزمان که زنگ در خونه رو ميزنه به در هم لگد ميکوبه.
يعني چي؟ يعني کيه؟ اونقدر خسته بودم که محل نذاشتم.
گفتم یا دوستام ميرن در رو باز ميکنن يا اينکه طرف خودش خسته ميشه ميره.
يک کم که گذشت ديدم نه، انگار طرف شوخي نداره، در رو داره ميشکونه.
زنگ بلبلي خونه هم داره صداي کلاغ ميده.

ديگه به هر زحمتي بود از رختخواب بلند شدم و رفتم طرف در.
در رو باز کردم، ديدم يک پسر بچه داره در ميزنه. گفتم بفرماييد.
يک دفعه زبون درازي کرد و در رفت.
بر پدر و مادر مردم آزار. آخه مگه مرض داري؟
خواستم در رو ببندم که دوباره صداي زنگ و لگد کوبيدن اومد.

اي بابا من جلوي در واستادم ،کي داره در ميزنه؟
يک کم فکر کردم گفتم نکنه من خوابم و اینهایی که دیدم سر کاری بوده؟
پس از تستهاي لازم فهميدم در خواب تشريف دارم.
ایندفعه لگدها با قدرت بيشتري حواله در ميشد و صداي قار قار زنگ هم همچنان ادامه داشت.
ميخواستم بلند بشم ولي نميتونستم.
به زور خودم رو روي زمين کشوندم.

واقعاً چشمام باز نميشد. این يکي رو باز ميکردم اون يکي بسته ميشد.
تازه هموني هم که باز بود سو سو ميزد.
باتري بدنم نمي کشيد.

خودم رو رسوندم به دیوار.
هوا هنوز تاريک بود.تو تاريکي رو ديوار دنبال يک چيزي شبيه کليد برق ميگشتم.
بوم بوم بوم، قار قار قار.
بي خيال چراغ شدم.
تلو تلو خوران و در و ديوار خوران رفتم طرفه در حياط و در رو باز کردم.
ديدم يک زن ميانسال دم در وایستاده.
از اون زنهايي که با چادر خونشون ميرن بيرون.
با ديدن من خندش گرفت.
موهاي ژوليده پوليده و سيخ سيخي، چشمای پف کرده و قیافه خوابالو با یه لنگه دمپايي به پا و یک لباس مربوط به جنگ جهانی اول که اثر ترکشهای جنگ هنوز روشه(که گاهی وقتها به علت کثیف بودن بقیه لباسها مجبور میشم بپوشم ).

گفتم: سلام
گفت : آقا خونه ما چند تا کوچه اونورتره پلاک فلان.ميخوايم بديم اجاره.
شما دانشجویید اگه کسي رو ميشناسيد بهش بگيد.
گفتم چي؟ خونتون آتیش گرفته؟ کسی مرده؟ آها اجاره.
یعنی درست شنیده بودم؟
همچين در ميزد که گفتم الان چی شده.
واقعاً در داشت از جا کنده ميشد.
چشمام که باز نميشد حالا گرد شده بود.
بهش گفتم چشم. کسي رو ديدم ميگم.

کاشکی واقعاً اون بچه هه من رو از خواب بیدار میکرد.
دست کم اون میدونست که داره کار اشتباهی میکنه.
غیر از اون میتونستی بگیری کتکش بزنی و با خیال تخت بگیری بخوابی.
تازه سر صبحی یک کار مفیدی هم کردی.
ولی به این خانومه من چی بگم؟
وقتي رفتم بخوابم ساعت رو نگاه کردم. ساعته 5 صبح بود.

تبليغات : خريد ،فروش، رهن ،اجاره با بهترين شرايط.
بشتابيد که غفلت موجب پشيمانيست.

نتیجه کلی: دوستام یا خیلی از من تنبلتر تشریف دارن یا اینکه خوابشون خیلی سنگینتره.







 

  Thursday, October 14, 2004

میترسم. میترسم که بهش بگم دوستش دارم.
احساس می کنم اون شرایطی که انتظار داره رو ندارم.
اگه الان این حرف رو بهش بزنم ممکنه از دستم ناراحت بشه.
می خوام صبر کنم تا زمانی که شرایط لازم رو پیدا کنم.
ولی ممکنه تا اون زمان کار از کار گذشته باشه و دستش تو دست کسی دیگه باشه.
نمی دونم چی کار کنم.







 

  Saturday, October 09, 2004

شما اگه بخواين يک نفر رو نصيحت کنيد و کاري کنيد که به اشتباهش پي ببره چيکار ميکنيد؟
خيلي آروم براش اشتباهش رو توضيح ميدين يا اينکه نه، سرش داد ميزنين و با خشونت باهاش رفتار ميکنيد؟
خب به هر حال ممکنه هر کسي يک اخلاقي داشته باشه و يک جور برخورد کنه.
ولي تو اين وسط همسايه ما روشي انتخاب کرد که من تا حالا جايي نديده بودم.

بعد از مدتها اومدم یک کار خیر انجام بدم و خودم و بقیه رو از برفکهاي تلويزيون خلاص بکنم.
رفتم پشت بام و يقه آنتن رو گرفتم که تنظيمش کنم.
به راست بچرخونم؟
خوب شد؟
اونورتر يعني کدوم ور؟
هنوز قطعه؟
مگه نگفتم کانال 1 رو بزن، کانال 7 که اصلاً تنظیم نيست.

خلاصه، داشتم با آنتن کلنجار ميرفتم که به مسير مستقيم هدايتش کنم که همسايه کناري هم اومد رو پشت بومشون.
نفهميدم براي چي اومده، آدم بيکار زل زده بود به من.
فکر کردم به دقت کار من علاقمند شده و داره نگاه ميکنه که ياد بگيره.
منم سعي کردم همچين آنتن تنظيم کنم که يارو کف کنه.
بعد از اينکه کلاس درس تموم شد و آنتن تنظیم گشت خيلي متشخص رفتم به طرف در پشت بام.
که يک دفعه دیدم همسایه صدایم زد و گفت: آهاي آقا پسر.

گفتم الان ميخواد به خاطر آموزشي که دادم تشکر کنه.
با لبخند گفتم : بله؟
گفت تو خجالت نميکشي؟
خواهش ميکنم قابلي نداشت. چي؟ خجالت؟ براي چي اونوقت؟
گفت آخه براي چي خود فروشي ميکني؟ آخه اين چه کاریه ميکني؟
چي؟ آنتن فروشي؟ چي چي فروشي؟ خود فروشي؟ چي داری ميگي ؟ اصلاً من چيزه ، پسرمها.

ديگه طرف امانم نداد و منتظره جواب من نشد و از بغل دستش تفنگ باديش رو در آورد.
فکر کردم شوخي ميکنه ولي وقتي اولين تير از بقل گوشم رد شد فهميدم اصلاً شوخي نداره.
تازه يک خورده هم عصبانیه.

باورم نميشد. آخه منظورش چي بود؟
پريدم پشت شيشه آفتابگير پاسيو قايم شدم.تقريباً رو زمین دراز کشيده بودم.
یاد این تک تیر اندازها افتادم.
منو از پشت شیشه مي ديد ولي گفتم عمراً جرأت نميکنه به طرفم تير بزنه.
چون اگه شيشه بشکنه پدرم پدرش رو در مياره.
ولي بر خلاف محاسبات پيچيده من تفنگ رو نشونه گرفت و تير زد.
نميدونم تير تفنگ بادي به کجا خورد که شيشه نشکست ولي فهميدم که يارو اصرار زیادی داره که اشتباهم رو بهم بفهمونه.
اگه اونجا میموندم دوباره تیر میزد.
تنها راه اين بود با سرعت به طرف در پشت بام بدوم و فرار کنم.

"""
از پناهگاهم بلند شدم و با سرعت به طرف در دويدم ، اونم همچنان شليک ميکرد.
تيرها از بيخ گوشم رد مي شد و به ديوار کناري ميخورد و سوراخ سوراخش ميکرد.
تکه هاي خورد شده ديوار رو سرم ميريخت ، نمی تونستم درست ببینم ، ولی با تمام سرعت میدویدم. از هر جايي رد ميشدم همه چي داغون ميشد.
در پشت بودم باز بود. رو زمين يک معلق زدم و پريدم تو و در رو بستم.
"""
اين يه تيکه رو تو يه فيلم ديدم

ولي جدّي وقتي از پشت شيشه آفتابگير بلند شدم و فرار کردم اونم با سرعت تمام تفنگ رو پر ميکرد و تير ميزد.
يک تيرش از کنار صورتم رد شد و به کولر خورد.
واقعاً ترسیده بودم.
فقط سعي ميکردم زودتر به در برسم.
به در که رسيدم پريدم تو و در رو بستم.
همون لحظه يک تير ديگه زد و خورد به حفاظ در.

خونه که رفتم موضوع رو گفتم ولي کسي باورش نشد.
بد بختي داريم ها.
منم ديدم اينطوريه زياد گير ندادم.
ولي از اون به بعد ديگه پشت بوم نرفتم.
فقط يکي دو بار به اصرار پدرم براي چک کردن آب کولر رفتم.
اميدوارم چک کردن آب کولر خود فروشي نباشه.

نتيجه: قبل از تنظيم آنتن مسئله را با همسا يه ها در ميان بگذاريد و نظر آنها را هم جويا شوید.








 

  Tuesday, October 05, 2004

سلام، بالاخره کارهاي خونه جديد تموم شد.
واقعاً خونه درب و داغوني گرفتيم.
تمام سيمهاي تلفنش قطع بود. 1 دونه لامپ مهتابي نداشت.
کلي سيم کشي کرديم و درو ديوار رو رنگ زديم و ... .
نزديک 25 تومان خرجش کرديم.
بدبختي اينه که صاحبخونه فقط 10 تومنش رو قبول کرد.

اسباب کشي خيلي سخته، پدره آدم در مياد. هم قبل اثاث کشي هم بعدش.
بعد از اسباب کشي که معلومه چرا سخته.
قبل از اسباب کشي هم براي من يکي سخت بود.
چون از روزي که قرار شد بريم جاي ديگه ، زنگ خونه به صدا در اومد.

ميخواستن خونه رو ببينن. ولي اين وسط يک مشکل اساسي وجود داشت.
مشکل اساسي اين بود که من اتاقم رو از همون زماني که وسايلم رو بردم تو اطاق
مرتب نکرده بودم، یعنی تقریباً یک سال.
فقط جلوي کامپيوترم رو خالي کرده بودم که جاي نشستن داشته باشم.
اطاقم اونقدر شلوغ بود که در از حدي بيشتر باز نميشد.
پوست پسته اي که سال پيش خورده بودم هنوز همونجا بود.
واقعاً زشت بود که اطاق به همون صورت بمونه. به هر حال جلوي درو همسايه مثلاً آبرو داشتم.

تصميم گرفتم اطاق رو مرتب کنم.
3 روز مرتب کردنش طول کشيد.
روز اوّل فقط داشتم بررسي ميکردم که واقعاً چطوري بايد اينجا رو مرتب کنم.
یعنی میشه؟
به خودم روحیه مي دادم که همه چيز ممکنه، حتی مرتب کردن اطاقم.
من می تونم. من میتونم.

روز دوم به جدا سازي گذشت.
آشغالها و لباسهای کثيف و کتابها و جزوه ها و .. جدا سازي شدن.
نتیجه به دست آمده اين بود که
1:تو اطاقم به اندازه 4 تا کيسه زباله اشغال وجود داشت.
2:کلّي جزوه و کتاب که از دوستانم گرفته بودم هنوز پس نداده بودم.
صاحبهای بعضي جزوه ها فارغ التحصيل شده بودن و بعضي از جزوه ها مفقود الصاحب بودن.
3:به اندازه يک کوه لباس کثيف داشتم.

روز سوم به شستن لباسها گذشت.
مشکل اين بود که يک دفعه جو منو گرفت. گفتم بايد همه لباس ها رو با هم بشورم.
همه لباسها رو ريختم تو حموم و همش رو خيس کردم که مجبور بشم بشورمشون.
با علاقه فراون لباس ها رو ريختم تو تشت و شروع به شستن کردم.
شروع کردم به چنگ زدن و چلوندن.
گفتم می خوام لباس ها مثل روز اوّل تميز بشن .
اوّلين سري تموم شد.
تشت خالي شد و با لباسهای بعدی پر شد.
باز خالي شد و پر شد. خالي و پر.
واقعاً خسته شده بودم ، استخوانهام به قژ قژ افتاده بودن.
پنجولام هم ديگه کج شده بود.
بد تر از همه علاقه ام رو از دست داده بودم.
وقتي به نسبت لباس هاي شسته شده و شسته نشده نگاه ميکردم روحيم رو از دست ميدادم.
به غلط کردن افتاده بودم.
به اندازه 10 تا ماشين لباسشويی کار کرده بودم.
بعد از گذشتن 5 ساعت و تموم کردن يک پودر ، لباس ها تموم شد.
گردنم به طرف تشت خشک شده بود.
خواستم بلند بشم. شترق ( اين صداي کمر من بود)
ترق ، تروق( صداي بقيه لولاهای بدنم).
بلند شدم . نای راه رفتن نداشتم.
رفتم طرف طناب که لباس ها رو پهن کنم.
به طناب که رسيدم خشکم زد.
خب حالا من اين همه لباس رو شستم. حالا چطوري تو 2 متر طناب پهنش کنم. اصلاً فکر اینجا رو نکرده بودم.
اونم طنابي که در حالت عادي بهش چپ نگاه کنی ميخش در ميره.

چاره اي نبود،جای دیگه ای نداشتیم.
وزن طناب از حد مجاز که گذشت ، شروع کردم به خوندن ورد و به طناب و ميخ مربوطه فوت کردن.
به هر بدبختي بود لباس ها رو به صورت زيپ شده و روی هم روی هم پهن کردم.
ميخ و طناب هنوز سر جاشون بودن.
يک کم نگاهشون کردم، وقتي ديدم نميخوان ضد حال بزنن رو زمین ولو شدم و مُردم.

یک تجربه: دفعه بعد اطاق رو تو 10 روز مرتب ميکنم، 3 روز براش خيلي کمه.

اگه مطالبم اشطباح لفظي و غير لفزي داشت بايد ببخشيد . چون الان ساعته 3 نصفه شبه و من از 12:30 شب زمان جفنگ گوييم آغاز ميشه.







 

  Tuesday, September 28, 2004

سلام.
من هنوز تهرانم
ديدم امسال وروديهاي جديد اومدن مشهد، گفتم ممکنه اين دانشجويان جديد آشنايي زيادي با
مشهد و مشهديها نداشته باشن.
براي همين گفتم يک سري توضيحات بدم تا زياد به مشکل بر نخورن.


************ فرهنگ لغات جیبی مشهدی*****************

بليت : پول خرد مشهدي.

راننده تاکسي: کسي که دنبال يک فرصت مناسب ميگردد که کرايه را 2 برابر يا بيشتر حساب کند
[توضيحات : فرصت مناسب يعني مسافر غير مشهدي].

خانه مشهدي: خانه بدون نما، خانه اي که از ارزانترين وسايل و مصالح سخته شده است، کاريکاتوري از يک خانه در اندازه بزرگ.

مشهد: خصاصت.

مشهدي: خصيص.

خانه دانشجويي: شوخي مشهدي، جايي که نبايد با دقت به آشپزخانه و اتاقها و ديوارها و سقف و ... نگاه کرد،تحمل گاه،
جايي که آدمهاي عادي نتوانسته باشند در آن زندگي کنند.

دانشجو: آدم غير عادي.

پارکينگ: خانه يک خواب، سوئيت شيک.

صاحبخانه مشهدي: شخصي که بيشتر از خود شما از شما خبر دارد، فرشته عذاب،کنتر، ديده بان.

همسايه مشهدی: کسي که تا 20 خانه اينورتر و 20 خانه آنورتر را پشتيباني ميکند،شخص فضول، دوربين.

دانشجوي جديد: موضوع جديد براي فضولي.

110: شماره مورد علاقه مشهديها.

مقررات رانندگي: چي؟

بنگاه دار: آخر مشهديها، کسي که انباري را به جاي خانه 2 خواب به شما قالب ميکند، کسي که گاهي موجب تعجب شيطان ميشود، کلاه فروش.

گربه مشهدي: موجود بدبختي که پس از جستجوي همه سطل زباله ها پوست پرتقال گاز ميزند.

کنسرو: يار هميشگي دانشجو.

کافور: ماده اي که به مرده ها ميمالند(البته بعضيها هم ميخورن)

مغازه هاي دم حرم: قالب گاه.

بُنجل: جنسي که کنار حرم فروخته ميشود.

تبصره:

پسر مشهدي: کسي که ممکنه يکي از بهترين دوستهاتون بشه.
دختر مشهدي: [در دست برسي می باشد]

----------------------

آقا بدبخت شدم. دفترچه تلفنم گم شده.
مطالبي که توش داشتم خيلي مهم بود و ديگه به دستش نميارم.
از يابنده تقاضا ميشود بيارتش پس بده. باور کنید يک مژدگاني توپ بهش ميدم.







 

 

 

 

template designed by IranTemp.com